گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۷۷

شب‌ که در حسرت دیدار کمین می‌کردمدو جهان یک نگه باز پسین می‌کردم
یاد ناسکه به وحشتکده عنقاییناله می‌شد همه‌گر نقش نگین می‌کردم
باد برد آن همه طاقت ‌که به خاکستر ریختنفس سوخته را پرده‌نشین می‌کردم
هرکجا سعی هوس رنگ عمارت می ریختصرف وحشتکدهٔ خانهٔ زین می‌کردم
عشق چون خامه مرا بر خط تسلیم نداشتتا ز هر عضو خود ایجاد جبین می‌کردم
سجده آنجا که مرا افسر عزت می‌دادمی‌شدم بر فلک و یاد زمین می‌کردم
هر قدر گرد من از حادثه می‌دید شکستمن ز دامان تو اندیشهٔ چین می‌کردم
پیش از آن دم‌ که غم عشق به توفان آمدگریه بر رنگ بنای دل و دین می‌کردم
ناله‌ها کردم و آگاه نگشتی ای کاشخاک می‌گشتم وگردی به ازین می‌کردم
بیدل آرایش تحقیق مقابل می‌خواستکاش من هم نگهی آینه بین می‌کردم