گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۷۵

خوشا ذوقی‌ که از دل عقده‌ای‌ گر باز می‌کردمهمان چون دانه بهر خویش دامی ساز می‌کردم
به صحرایی ‌که دل محمل‌کش شوق تو بود آنجاغباری‌ گر ز جا می‌جست من پرواز می‌کردم
به بزم وصل‌، فریادم نبود از غفلت آهنگیبهار رنگهای رفته را آواز می‌کردم
دربن‌ گلشن ندارد هیچکس بر حال دل رحمیوگرنه همچو گل صد جا گریبان باز می‌کردم
خلیل همتم چون شمع نپسندید رسواییکز آتش‌ گل برون می‌دادم و اعجاز می‌کردم
در آن محفل ‌که حسن از جلوهٔ خود داشت استغنامن بی‌هوش بر آیینه داری ناز می‌کردم
سحر شور من و بار شکست رنگ می‌بنددنفس را کاش من هم رشتهٔ این ساز می‌کردم
جنون بر صفحهٔ بیحاصلم آتش نزد ورنهجهانی را به یک چشمک شرر گلباز می‌کردم
ندارم تاب شرکت ورنه من هم زبن چمن بیدلقفس بر دوش مانند سحر پرواز می‌کردم