غزل شمارهٔ ۲۰۷۴
تو میرفتی و من شور قیامت ساز میکردمشکست رنگ تا پر میفشاند آواز میکردم
اگر ناموس الفتها نمیشد مانع جرأتچو شوخی آشیان در دیدهٔ غماز میکردم
حیا رعنایی طاووس از وضعم نمیخواهدوگرنه با دو عالم رنگ یک پرواز میکردم
خجل چون صبح از خاکستر بیحاصل خویشمنشد آیینهای را یک نفس پرداز میکردم
عصای مشت خاک من نشد جولان آهوییکه همچون سرمه در چشم دو عالم ناز میکردم
درین محفل نمییابد سپند بینوای منگریبانیکه چاک از شعلهٔ آواز میکردم
وفا منع تمیز شادی و غم میکند ورنهنواها انتخاب از طالع ناساز میکردم
عنان ناله میبودی اگر در ضبط تمکینمچو خاموشی وطن در پردههای راز میکردم
به خامی سوخت چون برقم خیال زندگی پختنبه این نومیدی انجامی دگر آغاز میکردم
گر از دستم گشاد کار دیگر برنمیآیدبه حال خویش میبایست چشمی باز میکردم
اگر بیدل بجایی میرسیدم از پر افشانیبه آهنگ ز خود رفتن هزار انداز میکردم