گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۷۳

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رمیکردم۱۰ بیت
گر چراغ ازنفس سوخته بر می‌کردمشب هنگامهٔ تشویش سحر می‌کردم
آرزو در غم نامحرمی فرصت سوختکاشکی سیرگریبان شرر می‌کردم
گرد اوهام رهایی نشکستم هیهاتتا قفس را نفسی بالش پر می‌کردم
یاد آن دولت بیدارکه در خواب عدمچشم‌نگشوده بر آن‌جلوه نظر می‌کردم
زان تبسم‌که حیا زیر لبش پنهان داشتچه شناهاکه نه در موج‌گهر می‌کردم
آه بیدردی فرصت نپسندید از منآن قدر جهد که خونی به جگر می‌کردم
فطرت از جوهر تنزیه‌که در طبع من استآب می‌شد اگر اظهار هنر می‌کردم
این بنایی‌که جهان خمزدهٔ پستی اوستنردبان داشت اگر زبر و زبر می‌کردم
امشبم نالهٔ دل اشک فشان پر می‌زدچقدر حل معمای شرر می‌کردم
قدم سعی به جایی نرساندم بیدلکاش چشمی به نمی آبله تر می‌کردم