غزل شمارهٔ ۲۰۶۹
گذشت عمر و شکست دل آشکار نکردمهزارگل به بغل داشتم بهار نکردم
جهان به ضبط نفس بود و من ز هرزهدویهابه این کمند رسا یک دو چین شکار نکردم
نساختم به تنک رویی از تعلق دنیابه قطع وهم دم تیغی آبدار نکردم
ز دست سوده نجستم علاج رنگ علایقبه درد سر زدم و صندل اختیار نکردم
وفا به عبرت انجام کار، کار نداردز شرم میکشی اندیشهٔ خمار نکردم
جهان ز جوش دل آیینه خانه بود به چشممگذشتم از نفس و هیچ جا غبار نکردم
غبار جلوهٔ امکان گرفت آینهٔ منولی چه سودکه خود را به خود دچار نکردم
ز سیر این چمنم آب کرد غیرت شبنمکه هرزه تار نگه را عرق سوار نکردم
هوای صحبت دلمردگان نخواند فسونمدماغ سوخته را شمع هر مزار نکردم
درین چمن به چه داغ آشنا شدم من بیدلکه طوف سوخته جانان لالهزار نکردم