غزل شمارهٔ ۲۰۶۷
مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردمتماشا پرگرانی داشت بر دوشیکه خمکردم
ز دور ساغر امکان زدم فال فراموشیبر اعداد خیال این حلقه صفری بود کم کردم
به خواب زندگی دیدم سیاهی کم نمیگرددز تشویش نفس چون صافی از آیینه رم کردم
دبستان خیالم داشت سرمشق تماشایتنوشتم نسخهٔ رنگیکه شاخگل قلمکردم
در آن دعوت که بوی منتی بیرون زد از خوانشغذای همت از الوان نعمتها قسم کردم
طمع را هم به حال این خسیسان رحم میآیدگرفتم ماهیی را پوستکندم بیدرمکردم
ز من میخواست سعی نارسا احرام تسلیمیچو اشک از سر به راه انداختن ساز قدمکردم
به قدر وحشتم قطع تعلق داشت آسانیز هر جیبیکه در دامن زدم تیغ دودمکردم
چه مقدار آنسوی تحقیق پر میزد شرار منکه هستی شمع را هم کشت تا سیر عدم کردم
کسی نگرفت از بخت سیه داد سپند منتپیدم سوختم تا سرمه گشتن ناله هم کردم
ندامت برد از آیینهام زنگ هوس بیدلبه سودنهای دست این صفحه را پاک از رقم کردم