غزل شمارهٔ ۲۰۶۶
ز تحقیق نقوش لوح امکان رفع شک کردمبه چشمم هر چه زین صحرا سیاهی کرد حک کردم
ز وحشت بس که بودم بیدماغ سیر این گلشنشرر فرصت نگاهی با تغافل مشترک کردم
مطیع بینیازی یافتم افلاک و دورانشخم ابروی استغنا بر این فیلان کجک کردم
خیال نامداری امتحانی داشت از عبرتسیاهی بر نگین مالیدم و سنگ محک کردم
به کیش الفت از بس قدردان نشئهٔ دردمبه هر زخمی که مرهم خواست تکلیف گزک کردم
چو موج گوهرم یکسر نفس شد حرف خاموشیصف رنگ ادب تا نشکند شوخی کمک کردم
غرور کبریایی داشتم در ملک آزادیز بار دل خمیدم تا تواضع با فلک کردم
قناعت احتراز از تشنه کامی دارد ای منعمتو کردی شور دیگر حرص من هم کم نمک کردم
به جرم سرکشیدن شعلهٔ من داغ شد بیدلکمندی بر سماک انداختم صید سمک کردم