غزل شمارهٔ ۲۰۶۵
چو شبنم تا نقاب اعتبار خویش شق کردمز شرم زندگیگفتمکفن پوشم، عرقکردم
کف پا میشدم ای کاش از بی اعتباریهاجبینگردیدم و صد رنگ خجلت در طبقکردم
چو صبحم یک تأمل درس جمعیت نشد حاصلبه سطری کز نفس خواندم ز خود رفتن سبق کردم
به حیرت صنعت آیینه را بردم به کار آخرپریشان بود اجزای تماشا یک ورق کردم
مپرسید از قناعت مشربیهای حیات منبه ساغر آبرویی داشتم سد رمق کردم
به هر جا فکر مستی نیست مخموری نمیباشدهوسهای غذا بود این که خود را مستحق کردم
شبی آمد به یادم گرمی انداز آغوشیچنان از خود برون رفتم که پندارم عرق کردم
زبان اصطلاح رمز توحیدم که میفهمدکه من هرگاه گشتم غافل از خود یاد حق کردم
نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد بیدلنشستم آنقدر در خون که صبحی را شفق کردم