غزل شمارهٔ ۲۰۵۴
نگه واری بس است از جیب عبرت سر برآوردمشرار بیدماغ آخر ندارد پر زدن هر دم
گریبان میدرم چون صبح و برمیآیم از مستیچه سازم نعل در آتش ز افسون دم سردم
چه سودا در سر مجنون دماغم آشیان داردکه چون ابر آبگردیدن ببرد آشفتنگردم
غبارم توأمِ آشفتنِ آن طرّه میبالدهمهگر در عدم باشم نخواهی یافتن فردم
تو سیر زعفران داری و من میکاهم از حسرتزمانی هم بخند ای بیمروت بر رخ زردم
ندارم گر تلاش منصب اقبال معذورمبه خاک آسودهٔ بخت سیاهم سایه پروردم
جهانی میگذشت آوارهٔ وحشت خرامیهادَرِ مژگان فراهم کردم و در خانه آوردم
جنون بر غفلت بیکاری من رحم کرد آخرگریبان گر به دست من نمیآمد چه میکردم
چو شمعم غیرت نامحرمیهاکاش بگدازدکه من هرچند سر در جیب میتازم برونگردم
من بیدل نیام آیینه لیک از ساده لوحیهابه خوبان نسبتی دارم که باید گفت بیدردم