گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۵۳

ز دست عافیت داغم سپند یأس پروردمبه این سوزی که من دارم مگر آتش‌ کند سردم
اسیر ششدر و تدبیر آزادی جنونست اینچو طاووسی به او هر نقشی‌ آوردم نیاوردم
چو شبنم شرم پیدایی‌ست آثار سراغ منعرق چندان که می‌بالد بلندی می‌کند گردم
چو اوراق خزان بی‌اعتبارم خوانده‌اند اماجهانی رنگ سیلی خورده است از چهرهٔ زردم
در آن مکتب که استغنا عیار معنی‌ام ‌گیردکلاه جم بنازد بر شکست‌گوشهٔ فردم
ز خویشم می‌برد یاد خرام او به آن مستیکه‌گل پیمانه‌گرداند اگر چون رنگ برگردم
ز عریانی درین میدان ندارم ننگ رسواییشکوه جوهر تیغم خط پیشانی مردم
وفایم خجلت ناقدردانی برنمی‌دارداگر بر آبله پا می‌نهم دل می‌کند دردم
نی‌ام بیدل خجالت مایهٔ ننگ تهی‌دستیچو مضمون در خیال هر که می‌آیم ره آوردم