غزل شمارهٔ ۲۰۴۰
شب از رویت سخنهایی بهار اندوده میگفتمزگیسو هرکه میپرسید مشک سوده میگفتم
وفا در هیچ صورت نیست ننگ آلود کمظرفیز خود چون صفر اگر میکاستم افزوده میگفتم
خرابات حضورم گردش چشم که بود امشبکه من از هر چه میگفتم قدح پیموده میگفتم
گذشت از آسمان چون صبح گرد وحشتم اماهنوز افسانهٔ بال قفس فرسوده میگفتم
ندامت هم نبود از چارهکاران سیهکاریعبث با اشک درد دامن آلوده میگفتم
جنونکرد وگریبانها درید از بند بند مندو روزی بیش ازین حرفیکه لب نگشوده میگفتم
ز غیرت فرصت ذوق طلب دامنکشید از منبه جرم آنکه حرف دست برهم سوده میگفتم
نواهای سپند من عبث داغ تپیدن شدبه حیرتگر نفس میسوختم آسوده میگفتم
گه از وحدت نفس راندم،گه ازکثرت جنون خواندمشنیدن داشت هذیانیکه من نغنوده میگفتم
سخنها داشتم از دستگاه علم و فن بیدلبه خاموشی یقینم شدکه پر بیهوده میگفتم