غزل شمارهٔ ۲۰۳۹
گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتمرفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم
طرف دامن ز ضعیفی نشکستم چون شمعآخر از خویش به دوش مژه چیدن رفتم
چون سحر هفت فلک وحشت شوقم طیکردتا کجاها پی یک آه کشیدن رفتم
حیرت از وحشتم آیینهٔ دیدار تو ریختآنقدر ناله نگه شد که به دیدن رفتم
عاجزی هم چقدر پایهٔ عزت داردبرفلک همچو مه نو به خمیدن رفتم
بی پرو بالی من همقدم شبنم بودزین چمن بر اثر چشم پریدن رفتم
نارسایی چهکندگر نه بهغفلت سازدخواب پا داشتم افسانه شنیدن رفتم
در ره دوست همان چون نگه بازپسیناشک گل کردم و گامی به چکیدن رفتم
چون حباب آینهام هیچ نیاورد به عرضچشم واکردم و در فکر ندیدن رفتم
بیرخت حاصل سیر چمنم خنده نبودیک دوگل بر اثر سینه دریدن رفتم
نالهٔ جستهام از فکر سراغم بگذرتاکشیدم نفس آن سوی رمیدن رفتم
موجگوهر به صدف راز خموشان میگفتگوش گردابگرفتم به شنیدن رفتم
غدر تدبیر فنا داشت شکست پرو بالدامن شعلهگرفتم به پریدن رفتم
سیر هستی چو سحر یک دو نفس افزون نیستتو همانگیرکه من هم به دمیدن رفتم
محمل شوق من آسوده نیابی بیدلاشک راهیست اگر من ز دویدن رفتم