غزل شمارهٔ ۲۰۳۸
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتممژه گشتم سر مویی به خمیدن رفتم
صبح از بی نفسی قابل اظهار نبودزین گلستان به غبار ندمیدن رفتم
تا به مقصد بلدم گشت زمینگیری عجزهمه جا پیشتر از سعی رسیدن رفتم
نبض جهدم شرر کاغذ آتش زده استیک مژه راه به صد چشم پریدن رفتم
چون هلالم چقدر نشئهٔ تسلیم رساستسرکشی داغ شد از بس به خمیدن رفتم
شور این بزم جنون خیره دماغی میخواستدل نپرداخت به افسانه شنیدن رفتم
این شبستان به چراغان هوس یمن نداشتکه به صد چشم همان داغ ندیدن رفتم
یأس بر حیرت حال گهرم میگریدقطرهای داشتم از یاد چکیدن رفتم
سیر گلزار تمنای تو طاووسم کردغوطه در رنگ زدم تا به پریدن رفتم
بیدل آندم که به تسلیم شکستم دامنتا در امن به پای نرسیدن رفتم