غزل شمارهٔ ۲۰۳۷
دوش گستاخ به نظارهٔ جانان رفتمجلوه چندان به عرق زد که به توفان رفتم
سیر این انجمنم آمد و رفت سحراستیک نفس نامده صد زخم نمایان رفتم
فیض عریان تنیام خلعت صحرا بخشیدجیب شوق آنهمه وا شد که به دامان رفتم
بی نشانی اثرم آینهٔ بوی گلمرنگ شد کسوت من کاینهمه عریان رفتم
بیش ازین سعی زمینگیر خموشی چه کندتا به جایی که نفس ماند ز جولان رفتم
فکر خود بود همان خلوت تحقیق وصالتا به دامان تو از راه گریبان رفتم
چقدر کاغذ آتش زدهام داغ تو داشتکه ز خود نیز به سامان چراغان رفتم
تپش دل سحری بوی گلی میآوردرفتم از خویش ندانم به چه عنوان رفتم
بایدم تا ابد از خود به خیالش رفتنیارب از بهر چه آنجا من حیران رفتم
نگهدیدهٔ قربانیام از شوق مپرسسر آن جلوه رهی داشت که پنهان رفتم
جرأت پا نپسندید طواف چمنشحیرتم رنگ ادب ریخت به مژگان رفتم
خجلت نشو و نمایم به عدم یاد آمدرنگ ناکرده گل از چهرهٔ امکان رفتم
پای پر آبله شد دست تأسف بیدلبسکه از وادی امید پشیمان رفتم