غزل شمارهٔ ۲۰۴۱
چون شمع میروم ز خود و شعله قامتمگرد ره خرام که دارم، قیامتم
آن نالهام که گر همه خاکم دهی به بادکهسار میخورد قسم استقامتم
تسلیم خوی از غم آفات رستن استافکنده نیستی به جهان سلامتم
مینا طبیعتم حذر از انفعال منهرگاه آب میشوم آتش علامتم
از قحط امتیاز معانی درین بساطتحسینم این بس است که ننگ غرامتم
یک دانهوار آبلهٔ دل نکرد نرمدست آسیای سودن دست ندامتم
کو وحشتی که بگذرم از دامگاه وهمتشویش رفتن است به قدر اقامتم
عمریست نام من به جنون دارد اشتهارداغ نگین تراشی سنگ ملامتم
بیدل ز حالم اینکه نفس گرد میکندکم نیست در قلمرو هستیکرامتم