گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۱۴

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ابستم۱۲ بیت
چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستمبه دست افتاد مضمونی‌کزین بحرش جدا بستم
نگین خاتم ملک سلیمان نیست منظورمچو نام آوارگیها داشتم ننگی به پا بستم
دبیر کشور یأسم ز اقبالم چه می‌پرسیقلم شد استخوان تا نامه بر بال هما بستم
فراغ از خدمت تحصیل روزی بر نمی آیدزگرد دانه‌گردیدن‌کمر چون آسیا بستم
عدم آیینهٔ تمثال ما و من نمی‌باشدفضولی ‌کردم و زنگار تهمت بر صفا بستم
فغان در سینه ورزیدم نفس‌ خون شد ز بیکاریبه روی دل دری واکرده بودم از کجا بستم
کم مطلب‌ گرفتن نیست بی‌افسون استغناچو گوهر صد زبان از یک لب بی‌مدعا بستم
ندارد بی‌دماغی طاقت بار هوس بردنمن و ما کاروان‌ها داشت محمل بر دعا بستم
خمار حرص می‌باید شکست از گردباد منسر تخت سلیمان داشتم دل بر هوا بستم
دماغ وضع آزادی تکلف برنمی‌داردنفس در سینه تنگی کرد اگر بند قبا بستم
سخن از شرم عرض احتیاجم در عرق ‌گم شدچو شبنم هر گره کز لب گشودم بر حیا بستم
بهارستان نازم کرد بیدل سعی آزادیندانم از هوسها دست شستم یا حنا بستم