گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۱۵

جولان جنون آخر بر عجز رسا بستمچون ریگ روان امروز بر آبله پا بستم
هر کس ز گل این باغ آیین دگر می‌بستمن دست به هم سودم رنگی ز حنا بستم
با کلفت دل باید تا مرگ به سر بردندر راه نفس یارب آیینه چرا بستم
در کیش حیا ننگ است از غیر مدد جستنبرخاستم از غیرت ‌گر کف به عصا بستم
این انجمن از شوخی صد رنگ عبارت داشتچشم از همه پوشیدم مضمون حیا بستم
شبنم به سحر پیوست از خجلت پستی رستآن دل‌ که هوایی بود بازش به هوا بستم
بخت سیهی دارم کز سایهٔ اقبالشهر چیز سیاهی‌ کرد بر بال هما بستم
چون سبحه ز زنارم امکان رهایی نیستیارب من سرگردان خود را به‌ کجا بستم
هنگامهٔ وهمی چند از سادگی‌ام‌ گل‌ کردتمثال به یاد آمد تهمت به صفا بستم
مقصود ز اسبابم برداشتن دل بوداز بس که‌ گرانی داشت بر دست دعا بستم
بر دل چو گهر خواندم افسانهٔ آزادیاین عقده به صد افسون از رشته جدا بستم
بیدل چقدر سحر است ‌کز هستی بی‌حاصلبر خاک نفس چیدم بر سرمه صدابستم