غزل شمارهٔ ۲۰۱۳
به سعی ضعف گرفتم ز دام خویش نجستمبس است این که طلسم غرور رنگ شکستم
ز بس که سرخوشم از جام بینیازی شبنمبهار شیشه به رویم شکست و رنگ ببستم
سراغ گوشهٔ امنی نداشت وادی امکانچو گرد صبح به صد جا شکستم و ننشستم
گذشت همت ازین نه هدف به نیم تغافلکمان ناز که زه کرده بود صافی شستم
ز بس که میبرم افسوس ازین محیط ندامتحباب آبله دارد چو موج سودن دستم
به این ادب فلکمگردهد عروج ثریاهمان ز خجلت بالیدگی چو آبله پستم
نبود جوهر پرواز دستگاه سپندمز درد بی پر و بالی قفس به ناله شکستم
دلیل عجز رسا نیست حیرتم به خیالتز بس کمند نظرحلقه بست آینه بستم
به رنگ آینه کز شخص غیر عکس نبیندبه عین وصل من بیخبر خیال پرستم
کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدلهمانکه در عدمم دیدهاند بودم و هستم