غزل شمارهٔ ۲۰۰۱
تا کجا بوس کف پایت شود ارزانیامهمچو موج آواره میگردد خط پیشانیام
بال و پر گم کردهام در آشیان بیخودیچون دماغ عندلیب از بوی گل توفانیام
در عدم هم داشت استغنای حسن بی نشانچون شرار سنگ داغ چشمکی پنهانیام
عالمی گم کردهام در گرد تکرار نفسنسخهها بر باد داد این یک ورق گردانیام
چار سوی دهر جنس جلوهها بسیار داشتتخته شد هر جا دکانی بود از حیرانیام
شبههٔ هستی به چندین رنگ داغم میکندوانما تا کیستم جز خاک اگر میدانیام
هیچ کس یارب گرفتار کمال خود مبادچون گهر بر سر فتاد از شش جهت غلتانیام
دامن تشریف اقبال نگه کوتاه نیستنه فلک پوشد قبا گر یک مژه پوشانیام
فقرم از تشویش چندین آرزوها باز داشتبی تکلف هیچ گنجی نیست در ویرانیام
داشتم با خار خار طبع مجنون نسبتیبر سر راهی که لیلی پا نهد بنشانیام
جان فدای خنجر نازی که در اندیشهاشهر کجا باشم شهیدم، بسملم، قربانیام
هیچ کس نشکافت بیدل پردهٔ تحقیق منچون فلک پوشیده چشم عالم عریانیام