غزل شمارهٔ ۱۹۹۰
برگ خودداری مجویید از دل دیوانهامریشهها دارد چو اشک از بیقراری دانهام
قامت خمگشته بیش از حلقهٔ زنجیر نیستغیر جنبش ناله نتوان یافتن در خانهام
خاک دامنگیر دارد سرزمین بیخودیسیل بی تشویش دامی نیست از ویرانهام
دل ز دست شوخی وضع نفس خون میخوردشمع دارد لرزه از یاد پر پروانهام
التفات زندگی تشویش اسبابست و بسآنقدر کز خویش دورم از هوس بیگانهام
دستگاه عاریت خجلت کمین کس مبادصد شبیخون ریخت نور شمع برکاشانهام
دوستان را بس که افسون تغافل ننگ داشتگوشها در چشم خواباندند از افسانهام
مزرع آفاق آفت خرمن نشو و نماستهمچو راز ریشه ترسم پر برآرد دانهام
بسکه بر هم میزند بیجوهری اجزای منچون دم شمشیر مژگان سر به سر دندانهام
تا شود روشن تر اسبابی که باید سوختناحتیاج شمع دارد خانهٔ پروانهام
زخمی ایجادم از تدبیر من آسوده باشدر شکستنگشتگم چون موی چینی شانهام
بیدل از کیفیت شوق گرفتاری مپرسنالهٔ زنجیر هر جا گل کند دیوانهام