گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۸۹

اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانه‌امسوختن خرمن کنید از حاصل پروانه‌ام
تیره‌بختی فرش من آشفتگی اسباب منحلقهٔ زلف سیاه کیست یارب خانه‌ام
خرمن بیحاصلان را برق حاصل می‌شودسیل هم از بیکسی‌ گنجیست در وبرانه‌ام
ذوق چتر شاهی و بال هما منظورکیست‌؟کم نگردد سایهٔ مو از سر دیوانه‌ام
رفته‌ام عمریست زین‌ گلشن به یاد جلوه‌ایگوش نه بر بوی‌ گل تا بشنوی افسانه‌ام
در زراعتگاه چرخ مجمری همچون سپندبرگ دود آرد برون گر سبز گردد دانه‌ام
روزگاری شد که چون چشم ندامت پیشگانباده‌ها ازگردش خود می‌کشد پیمانه‌ام
سیل را تا بحر ساز محملی در کار نیستمی‌برد شوقت به دوش لغزش مستانه‌ام
قبله خوانم یا پیمبر یا خدا یا کعبه استاصطلاح عشق بسیار است و من دیوانه‌ام
عمرها شد دست من دامان زلفی می‌کشدجای آن دارد که از انگشت روید شانه‌ام
شوخی‌اش از طرز پروازم تماشا کردنی‌ستشمع رنگ بسته در بال و پر پروانه‌ام
چون حباب از نشئهٔ سودای تحقیقم مپرسبسکه می‌بالم به خود پر می‌شود پیمانه‌ام
عافیتها در نظر دارم ز وضع نیستیچشم بر هم بسته واکرده‌ست راه خانه‌ام
چون نفس بیدل کلید آرزوها داشتمقفل وسواس دل آخر کرد بی‌دندانه‌ام