غزل شمارهٔ ۱۹۸۸
از خیالت وحشتاندوز دل بیکینهامعکس را سیلاب داند خانهٔ آیینهام
بس که شد آیینهام صاف از کدورتهای وهمراز دل تمثال میبندد برون سینهام
کاوش از نظمم گهرهای معانی میکشدناخن دخل است مفتاح درگنجینهام
طفل اشکم، سر خط آزادیام بیطاقتی استفارغ از خوف و رجای شنبه و آدینهام
حیرت احکام تقویم خیالم خواندنی استتا مژهواری ورق گرداندهام پاربنهام
در خراش آرزویم بس که ناخنها شکستآشیان جغد باید کرد سیر از سینهام
تیغ چوبین را به جنگ شعله رفتن صرفه نیستدل بپرداز ای ستمگر از غبار کینهام
قابل برق تجلی نیست جز خاشاک منحسن هر جا جلوهپرداز است من آیینهام
تا کجا از خود برآیم جوهر سعیم گداختبر هوا بسته است تشویش نفسها زینهام
بیدل از افسردگیها جسمم آخر بخیه ریختابر نیسانی برآمد خرقهٔ پشمینهام