غزل شمارهٔ ۱۹۹۱
تا دچار نازکرد آن نرگس مستانهامشوق جوشی زد که من پنداشتم میخانهام
نشئهٔ از خود ربای محرم وبیگانهامگردش رنگم، به دست بیخودی پیمانهام
حیرتی دارم ز اسباب جهان در کار و بسنقش دیوارست چون آیینه رخت خانهام
ظرف و مظروف اعتبار عالم تحقیق نیستوهم میگوید که او گنج است و من ویرانهام
آتش هستی فسردم آرزو آبی نخوردخاک کرد آخر هوای بازی طفلانهام
مویکافوریست نومیدیکه شمع عمر راصبح شد داغ نظر خاکستر پروانهام
هستی موهوم نیرنگ خیالی بیش نیستدر نظر خوابم ولی درگوشها افسانهام
عمرها شد در بیابان جنون دارم وطنروشنست از چشم آهو روزن کاشانهام
ای نسیم ازکوی جانان میرسی آهسته باشهمرهت بوی بهاری هست و من دیوانهام
شوخی نشو و نما از موج گوهر بردهانددر غبار نادمیدن ریشه دارد دانهام
موی مجنونم مپرس از طالع ناساز منمیزند گردون به سر چنگ ملامت شانهام
نالهها از شرم مطلب داغ دل گردید و سوختدرد شد از سرنگونی نشئه در پیمانهام
شوق اگر باقیست، هجران جز فسون وصل نیستشمعها در پرده میسوزم، دل پروانهام
صید شوق بسملم بیدل نمیدانم که بازخنجر و پیکان ناز کیست آب و دانهام