غزل شمارهٔ ۱۹۸۶
دوش چون نی سطر دردی میچکید از خامهامنالهها خواهد پر افشاند ازگشاد نامهام
شمع را جز سوختن آینهدار هوش نیستپنبهٔ گوشست یکسر سوز این هنگامهام
تا به کی باشد هوس محوکشاکشهای نازداغکرد اندیشهٔ رد و قبول عامهام
قدر دانی در بساط امتیاز دهر نیستورنه من در مکتب بیدانشی علامهام
پیش من نه آسمان پشمی ندارد درکلاهمیدهد زاهد فریب عصمت عمامهام
لوح امکان در خور بالیدن نطقم نبودفکر معنیهای نازک کرد نال خامهام
تا بهکی پوشد نفس عریان تنیهای مرابیشتر چون صبح رنگ خاک دارد جامهام
بیدل از یوسف دماغ بینیاز من پراستانفعال بوی پیراهن ندارد شامهام