گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۸۳

بیخودی ننهفت اسرار دل غم پیشه‌امبوی می آخر صدا شد از شکست شیشه‌ام
دیگ بحر از جوش ننشیند به سرپوش حبابمهر خاموشیست داغ شورش اندیشه‌ام
در بن هر موی من چندین امل پر می‌زندهمچو تخم عنکبوت از پای تا سر ریشه‌ام
نیست تا آبی زند بر آتش بنیاد منگر نباشد خجلت شغل محبت پیشه‌ام
عمرها شد در جنون زار طلب برده است پیشناز چشم آهو از داغ پلنگان بیشه‌ام
گر نفس در سینه می‌دزدم صلای جلوه‌ایستنیست غافل صورت شیرین ز عجز تیشه‌ام
رنگ شمعی‌ کرده‌ام‌ گل از خرابات هوسباده می‌باید کشیدن در گداز شیشه‌ام
با همه کمفرصتی از لنگر غفلت مپرسسنگ در طبع شرر می‌پرورد اندیشه‌ام
ناله‌ها ارکلفت دل در نقاب خاک ماندسوخت بیدل در غبار دانه سعی ریشه‌ام