غزل شمارهٔ ۱۹۸۲
بسکه نیرنگت قدح چیدهست در اندیشهاممیکند طاووس فریاد از شکست شیشهام
تخم عجزم در زمین ناامیدی کشتهاندناله میبالد به رنگ تار ساز از ریشهام
یک نفس در سینهام بیشور سودای تو نیستمیکندتا خارو خس چون شیر تب در بیشهام
کسب دردی تا نگردد دستگاه مدعانیست ممکن رفع بیکاری به چندین پیشهام
قصهٔ فرهاد من نشنیده میباید شمردسرمهٔ جوهر نهان دارد صدای تیشهام
مزرعم آفت کمین شوخی نشو و نماستچون نفس میسوزد آخر از دویدن ریشهام
بس که اسباب تعلقهای من وارستگی استبیگره خیزد به رنگ ناله نی از بیشهام
آنقدرها لفظم از معنی ندارد امتیازدر لطافت محو شد فرق پری از شیشهام
بیدل آب گوهر از تشویش امواج منستبا دل نفسرده فارغ از هزار اندیشهام