غزل شمارهٔ ۱۹۸۱
سر اگر بر آسمان یا بر زمین مالیدهامآستانش کردهام یاد و جبین مالیدهام
برگ و ساز تر دماغیهای من فهمیدنیستعطری از پیراهنش در پوستین مالیدهام
سوز دل احسان پرست هر فسردن مایه نیستمن بهکار شعله چون شمع انگبین مالیدهام
موی پیری شعلهٔ امید را خاکستر استدرد سر معذور صندل بر جبین مالیدهام
کوکبم آیینه در زنگار گمنامی گداختحرص پندارد سیاهی بر نگین مالیدهام
گوهر صد آبرو در پرده حلکرد احتیاجتا عرقواری به روی شرمگین مالیدهام
جز ندامت نیستکار حرص و من بیاختیاراز پی مالیدن دست آستین مالیدهام
نالهٔ دل گر کسی نشنید جای شکوه نیستگوش خود باری به این صوت حزین مالیدهام
نیستم بیدل هوس پروانهٔ این انجمنچشم عبرت بر نگاه واپسین مالیدهام