غزل شمارهٔ ۱۹۷۹
عافیتها در مزاج پرفشان دزدیدهامچون شرر در جیب پرواز آشیان دزدیدهام
بایدم از دیدهٔ تحقیق پنهان زیستنناتوانیها از آن موی میان دزدیدهام
با خیال عارضت خوابم چه سان آید به چشمحلقهٔ زلف آنچه دارد من همان دزدیدهام
نیست گوشی کز تپشهای دلم آگاه نیستچون جرس از سادگی جنس فغان دزدیدهام
دل ز ضبط آرزو خون شد من از ضبط نفساو متاع کاروان من کاروان دزدیدهام
داغ عشقی دارم از تشویق احوالم مپرسمفلسم آنگه نگین خسروان دزدیدهام
در جهان یک گوش بر آهنگ ساز درد نیستصد قیامت شور دل زیر زبان دزدیدهام
تا ابد میبایدم غلتید در آغوش خویشقعر این سیمابگون بحرم کران دزدیدهام
هرزه خرج نقد فرصت بود دل از گفتگوتا نفس دزدیدهام گنج روان دزدیدهام
هر نفس شوری دگر در دل قیامت میکنداینقدر توفان نمیدانم چه سان دزدیدهام
وحشت من چون شرر فرصت کمین جهد نیستدامن رنگی که دارم بر میان دزدیدهام
دم زدن تا چرخ بر میآردم زین خاکداندر نفس چون صبح چندین نردبان دزدیدهام
یک قلم جنس دکان ما و من شور و شر استمفت راحتها که خود را زین میان دزدیدهام
بیدل از ناموس اسرار تمنایم مپرسسینه از آه و لب از جوش فغان دزدیدهام