گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۷۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اندزدیدهام۱۶ بیت
حرف داغی لاله‌سان زبر زبان دزدیده‌اممغز دردی همچو نی در استخوان دزدیده‌ام
نم نچید از اشک مژگان تحیر ساز منعمرها شد دست‌ از این ‌تردامنان دزدیده‌ام
گر همه توفان ‌کنم موجم خروش آهنگ نیستبحرم اما در لب ساحل زبان دزدیده‌ام
بر سرکوی تو هم یارب نینگیزد غبارنالهٔ ‌دردی که از گوش جهان دزدیده‌ام
سایه از بی ‌دست و پایی مرکز تشویش نیستعافیتها در مزاج ناتوان دزدیده‌ام
همچو عمر از وحشت حیرت سراغ من مپرسروز و شب ‌می‌تازم از خوبش و عنان دزدیده‌ام
هستی من تا به‌ کی باشد حجاب جلوه‌اتآتشی در پنبه‌، ماهی در کتان دزدیده‌ام
چون مه نو گر همه بر چرخ بردم داغ شدجبهه‌ای کز سجدهٔ آن آستان دزدیده‌ام
رنگ من یارب مباد از چشم‌ گریان نم کشداین ورق از دفتر عیش خزان دزدیده‌ام
می‌توانم عمرها سیراب چون آیینه زیستزین قدر آبی‌ که من در جیب‌ نان دزدیده‌ام
خورده‌ام عمری خراش از چربی پهلوی خویشتا شکم از خوردنیها چون کمان دزدیده‌ام
معنیم یکسر گهر سرمایهٔ ‌گنج غناستنیست زان جنسی‌ که گویی از کسان دزدیده‌ام
ای هوس از تهمت پرواز بدنامم مخواههمچو گل مشت پری در آشیان دزدیده‌ام
درکتاب وهم عنقا نیز نتوان یافتنلفظ آن نامی‌ که از ننگ و نشان دزدیده‌ام
در گره وار تغافل نقد و جنس کایناتبسته‌ام چشم و زمین تا آسمان دزدیده‌ام
هر نفس بیدل بتابی دیگرم خون می‌کندرشتهٔ آهی‌ که از زلف بتان دزدیده‌ام