غزل شمارهٔ ۱۹۷۶
برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهامجوهر آیینه یعنی موی آتش دیدهام
نادمیدن زین شبستان پاس ناموس حیاستچون سحر عمریست خود را با نفس دزدیدهام
هرقدر پر میزنم پرواز محو بیخودیستاز کجا یارب عنان رنگ گردانیدهام؟
تا ابد میبایدم خط بر شکست دل کشیددر غبار موی چینی چون صدا لغزیدهام
جز ندامت چارهٔ دردسر اسباب نیستصندلانشای کفِ دستِ بههمساییدهام
محو گردد کاش از آیینهام نقش کمالکز صفا تا جوهرم باقیست، دامن چیدهام
صورت پیدایی و پنهانی سازم یکیستهرکجایم، چون صدا عریانیی پوشیدهام
زندگی یارب تماشاخانهٔ دیدار کیست؟گلفروش صد چمن تعبیر خوابی دیدهام
غیر را در خلوت تحقیق معنی بار نیستجز به گوش گل، صدای بوی گل نشنیدهام
صد قیامت رفته باشد تا ز خود یابم خبرقاصدم، لیک از جهان ناز برگردیدهام
پا به خاکم زن که مژگان غبارم وا شودگر تو بیدارم نسازی، تا ابد خوابیدهام
بیدل، از بیدستوپاییهای من غافل مباشچون ضعیفی، گوشمال گردن بالیدهام