غزل شمارهٔ ۱۹۷۵
بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بودهامهمچو دریا عضو عضو خویش بر هم سودهام
چون زمین زبن بیش نتوان بردبار وهم بوددوش هرکس زیر باری رفت من فرسودهام
در خیالت حسرتی دارم به روی کاروبسهمچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندودهام
روزگار بی تمیزی خوش که مانند نگاهمیروم از خویش و میدانم همان آسودهام
سودها مزد زیان من که چون مینای میهر چه از خودکاستم بر بیخودی افزودهام
بستهام چشم از خود و سیر دو عالم میکنماین چه پرواز است یارب در پر نگشودهام
گرچه قطع وادی امیدگامی هم نداشتحسرت آگاهست از راهی که من پیمودهام
بسکه دارد پاس بیرنگی بهار هستیامعمرها شد در لباس رنگم و ننمودهام
نیستم آگه چه دارد خلوت یکتاییاشاینقدر دانمکه آنجا هم همین من بودهام
نیست بیدل باکم از درد خمار عافیتصندلی در پرده دارد دست بر هم سودهام