گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۷۴

بسکه بی روی تو لبریز ندامت بوده‌امهمچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده‌ام
از کف خاکستر من شعله جولانی مخواهاخگری در دامن افسردگی آسوده‌ام
در خیالت حسرتی دارم به روی‌کار و بسهمچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندوده‌ام
سودها دارد زیان من‌ که چون مینای میهر چه از خود کاستم بر بیخودی افزوده‌ام
هیچکس حیرت نصیب لذت کلفت مباددوش هر کس زیر باری رفت من فرسوده‌ام
بسته‌ام چشم از خود و سیر دو عالم می‌کنماین چه پرواز است یارب در پر نگشوده‌ام
نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهیناامیدی در بغل چون کوشش بیهوده‌ام
گرچه قطع وادی امیدگامی هم نداشتحسرت آگاهست از راهی که من پیموده‌ام
در عدم هم شغل مشت خاکم از خود رفتن استتا کجا منزل‌ کند گرد هوا آلوده‌ام
نیست باکم بیدل از درد خمار عافیتصندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام