غزل شمارهٔ ۱۹۷۳
ازکتاب آرزو بابی دگر نگشودهامهمچو آه بیدلان سطری به خون آلودهام
موج را قرب محیط از فهم معنی دور داشتقدردان خود نیام از بسکه با خود بودهام
بیدماغی نشئهٔ اظهارم اما بستهاندیک جهان تمثال بر آیینهٔ ننمودهام
گر چراغ فطرت من پرتو آرایی کندمیشود روشن سواد آفتاب از دودهام
دادهام از دست دامان گلی کز حسرتشرنگ گردیدهست هر گه دست بر هم سودهام
در عدم هم شغل هستی خاک من آوارگیستتا کجا منزل کند گرد هوا فرسودهام
بر چه امید است یارب اینقدر جان کندنممن که خجلت مزدتر از کار نافرمودهام
نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهیناامیدی در بغل چون کوشش بیهودهام
اینقدر یارب پر طاووس بالینم که کردبستهام صد چشم اما یک مژه نغنودهام
دستگاه نقد هر چیز از وفور جنس اوستخاک بر سرکرده باشم گر به خویش افزودهام
بیدل از خاکستر من شعله جولانی مخواهاخگری در دامن فرسودگی آسودهام