گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۷۲

پاکم از رنگ هوس تا به سجود آمده‌امبر سر سایه چو دیوار فرود آمده‌ام
آنقدر عجز سرشتم‌که ز یک عقده دلنه فلک آبلهٔ پا به نمود آمده‌ام
حرف بیعانهٔ سودای امیدم هیهاتدر زیانخانهٔ اندیشهٔ سود آمده‌ام
عمرها شدکه به‌کانون دل آتش زده‌اندتا ز عبرت نفسی چند به دود آمده‌ام
دل به خسّت‌ گره و نقد نفس انباریچقدر بی‌خبر از عالم جود آمده‌ام
هیأتم صورت نقش پر عنقا دارداین چه سحر است که در چشم وجود آمده‌ام
غیب از اطلاق تعین گلف پیدایی‌ستمعنی مبتذلم تا به شهود آمده‌ام
قاصد عالم رازم که درین عبرتگاهنامه گم کرده خجالت به ورود آمده‌ام
غیر رفتن به تماشاکدهٔ عالم رنگنیستم محرم عزمی که چه بود آمده‌ام
عرض حاجت‌چه خیالست‌به خاکم بزندعرق شرمم و از جبهه فرود آمده‌ام
رم فرصت سر تعداد ندارد بیدلمن درین قافله دیر است که زود آمده‌ام