غزل شمارهٔ ۱۹۷۱
به صد غبار درین دشت مبتلا شدهامبه دامن که زنم دست از او جدا شدهام
جنون به هر بن مویم خروش دیگر داشتچه سرمه زد به خیالم که بیصدا شدهام
هنور ناله نیام تا رسم به گوش کسیبه صد تلاش نفس آه نارسا شدهام
قفس به درد که از چاک دل گشود آغوشاگر ندید که بی بال و پر رها شدهام
خضر ز گرد پراکنده چشم میپوشدچه گمرهیست که من ننگ رهنما شدهام
شرار سنگ به این شور فتنه پردازینبودم این همه کامروز خودنما شدهام
چو صبح با عرق شبنم اختیارم نیستز خنده منفعلم محرم حیا شدهام
به معنی آن همه محتاج نیستم لیکنز قدردانی ناز غنی گدا شدهام
ز اتفاق تماشای این بهار مپرسنگاه عبرتم و با گل آشنا شدهام
چو موی ریخته پا مال خار و خس تاکیز زندگی خجلم از سر که وا شدهام
به هستیام غم بست و گشاد دل خونکردستمکش نفسم بند این قفا شدهام
مباش منکر بیدست و پاییام بیدلکه رفته رفته درین دشت نقش پا شدهام