غزل شمارهٔ ۱۹۷۰
دیدهٔ مشتاقی از هر مو به بار آوردهامنخل بادامی ز باغ انتظار آوردهام
ششجهت دیدارگل میچیند از اجزای مناز تحیر زور بر آیینهزار آوردهام
حاصل معنیست با حسن عبارت ساختنکعبه جویان رو به خاک پای یار آوردهام
تاکشد شوق انتظار خجلت از افسردگیرنگ میجستم براتی بر بهار آوردهام
چشم آن دارم که گیرم عالمی را در کنارچون مژه هر چند یک آغوشوار آوردهام
ای ادب بگذار تا مشق جنونی سرکنمآخر این لوح جبین بهر چه کار آوردهام
سادگی میخندد از آیینهٔ اندیشهامدل ندارد هیچ و من بهر نثار آوردهام
ذره را از خودفروشی شرم باید داشتنبی فضولی نیست هر چند انکسار آوردهام
بیدلانت عالمی دارند در بار نیازتحفهام این بس که خود را در شمار آوردهام