غزل شمارهٔ ۱۹۶۱
بیدست و پا به خاک ادب نقش بستهامدر سایهٔ تأمل یادش نشستهام
فریاد ما بهگو ش ترحم شنیدنی استپربینوا چو نغمهٔ تارگسستهام
ای کاش سعی بیخودیی داد ما دهدبالیکه داشت رنگ به حیرت شکستهام
گوشی که بر فسانهٔ ما وا رسد کجاستحرمان نصیب نالهٔ دلهای خستهام
جمعیم چون حواس در آغوش یکنفسگلهای چیدهٔ به همین رشته دستهام
خجلت نیاز دعوی مجهول ماکهکردنگذشته زین سو آن سوی افلاک جستهام
این است اگر عقوبت اسباب زندگیاز هول مرگ و وسوسهٔ حشر رستهام
بیدل مپرس از ره هموار نیستیبی چین تر از نفس همه دامن شکستهام