غزل شمارهٔ ۱۹۶۲
نیرنگ جلوهایکه به دل نقش بستهامطاووس میپرد به هوا رنگ جستهام
با موج گوهرم گرو تاختن بجاستمن هم به سعی آبله دامن شکستهام
افسون الفت دل جمعم مآثر استچون بوی گل به غنچه توان بست دستهام
موجگهر خمار تپیدن نمیکشدبرخاستهست دل ز غبار نشستهام
وضع سحر مطالعهٔ عبرتست و بسعالم بهار دارد و من سینه خستهام
در ضبط عیش جرأت خمیازهات رساستمیدان کشیدن رگ ساز گسستهام
بیدل به طوف دامن نازش چسان رسمسعی غبار نم زدهٔ پر شکستهام