غزل شمارهٔ ۱۹۶۰
صورت خود ز تو نشناختهاماینقدر آینه پرداختهام
گر فروغیست درین تیره بساطرنگ شمعیست که من باختهام
رم آهو به غبارم نرسددر قفای نگهی تاختهام
دوری یار و صبوری ستم استآبم از شرم که نگداختهام
داغ تحقیق به تقلیدم سوختکاش پروانه شود فاختهام
بردهام بر فلک افسانهٔ لافصبح خیز از نفس ساختهام
شرم حیرت مژه خواباندن داشتتیغها سر به نیام آختهام
فرصت ناز حباب آنهمه نیستسر به بیگردنی افراختهام
هستی از خویش گذشتن داردیک دو دم با سر پل ساختهام
بیدل این بار که بر دوش من استمژه تا خم شود انداختهام