گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: م۱۴ بیت
داغم از کیفت آگاهی و اوهام همجنس بسیار است و نقد فرصت ناکام کم
آن‌قدر از شهرت هستی خجالت‌مایه‌امکز نگین من چو شبنم می‌فروشد نام نم
کور شد چشمش ز سوزن‌کاری دست قضاپیش از آن ‌کز نرگس شوخت زند بادام دم
از خجالت در لب‌ گل خنده شبنم می‌شودبا تبسم آشنا گر سازد آن ‌گلفام فم
مژده ای لب‌تشنگان دشت بی‌آب جنونگریه‌ای دارم‌ که خواهد شد در این ایام یم
بس‌که فرصتها پرافشان هوای وحشت استاز وصالم داغ دل می‌جوشد، از پیغام غم
شوق کامل در تسلی‌ها کم از جبریل نیستدل‌تپیدن ناز وحیی دارد و الهام هم
آنچه ما در حلقهٔ داغ محبت دیده‌ایمنی سکندر دید در آیینه، نی در جام جم
محو دیدار تو دست از بحر امکان شسته استدر سواد دیدهٔ حیران ندارد نام نم
محمل موج نفس دوش تپیدن می‌کشدعافیت درکشور ما دارد از آرام رم
زین نشیمن نغمهٔ شوقی به سامان‌ کرده گیرسایهٔ دیوار دارد زیر و پشت بام بم
اهل دنیا را مطیع خویش‌ کردن‌ کار نیستپر به آسانی توان دادن به چوب خام خم
وعظ را نتوان به نیرنگ غرض بدنام‌ کرداین فسون بر هرکه می‌خواهی برون دام دم
بی لب نوشین او بیدل به بزم عیش ماگشت مینا و قدح را باده در اجسام سم