غزل شمارهٔ ۱۹۵۱
به هر زمین که خبر گیری از سواد عدمفتاده نامهٔ ما سر به مُهر نقش قدم
ز اهل دل به جز آثار انس هیچ مخواهرمیدهگیر رمیدن ز آهوان حرم
به خوان عهد و وفا خلق خاک میلیسندنماند نام نمک بسکه شد غذای قسم
علم به عرصهٔ پستی شکست شهرت جاهدمید سلسلهٔ موی چینی از پرچم
سخن اگر گهر است انفعال گویاییستخموش باش که آب گهر نگردد کم
خیال خلد تو زاهد طویله آراییستخری رهاکن اگر بایدت شدن آدم
بسا گزند که تریاق در بغل داردزبان سنگ تری خشکیش بود مرهم
مزاج خودشکن آزار کس نمیخواهدکم است ریزش خون تیغ را ز ریزش دم
غبار حاجت ما طرف دامنی نگرفتیقین شد اینکه بلند است آستانکرم
خجالت است خرابات فرصت هستیقدح زنید حریفان همین به جبههٔ نم
به خط جادهٔ پرگار رفتهایم همهچو سبحه پیش و پس اینجا گذشته است ز هم
به یاد وصلکه لبریز حسرتی بیدلکه از نم مژهات ناله میچکد چو قلم