غزل شمارهٔ ۱۹۵۰
بس که چون سایهام از روز ازل تیره رقمخط پیشانی من گم شده در نقش قدم
عشق هر سو کشدم چاره همان تسلیم استغیر خورشید پر و بال ندارد شبنم
قطع خود کردهام از خیر و شرم هیچ مپرسخط کشد بر عمل خود چو شود دست قلم
راحت از عالم اسباب تغافل داردمژه بی دوختن چشم نیاید بر هم
فیض ایثار اگر عرض تمتع ندهدمار ازگنج چه اندوده و ماهی ز درم
نبرد چشم طمع سیری از اسباب جهانرشتهٔ موج ندوزد لب گرداب به هم
طالب صحبت معنی نظران باید بودخاک در صحن بهشتی که ندارد آدم
عشق هر جا فکند مایدهٔ حسن ادبهم به پایت که به پایت نتوان خورد قسم
عجز طاقت چقدر سرمهٔ عبرت داردبسکه خم شد قد ما ماند نظر محو قدم
موی ژولیده همان افسر دیوانهٔ ماستعلم شعله به جز دود ندارد پرچم
عجز هم کاش نمیکرد گل از جرأت ماتیغ ما تهمت خون میکشد از ریزش دم
بی فنا چارهٔ تشویش نفس ممکن نیستپنبه گردد مگر این رشته که گردد محکم
به چه امید کنم خواهش وصلش بیدلمن که آغوش وداع خودم از قامت خم