گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۴۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یل۱۴ بیت
وفور مال به تأکید خسّت است دلیلگشاد دست نمی‌خواهد آستین طویل
شرر چه بال تواند گشود در دل سنگچراغ دیدهٔ مور است در سرای بخیل
به قوّت حشم از جادهٔ ادب مگذرصلای ‌کام نهنگست کوچه دادن سیل
ز سرکشان به بزرگی فروتنی مطلبچه ممکنست خمیدن رسد به ‌گردن فیل
غضب به جرأت تسلیم برنمی‌آیدحیاست آتش نمرود را ز وضع خلیل
رموز عشق سزاوار حکم هر خس نیستنفس به حوصلهٔ من نمی‌شود تحلیل
قد خمیده به صد احتیاج داغم‌ کردچه گریه‌ها که نفرمود ساز این زنبیل
به سرخ و زرد منازید زیر چرخ‌ کبودکه جامه هر چه بود ماتمی است در خم نیل
به هر خیال قناعتگر است موهومیکشید سرمه ‌به‌ چشم پری ز سایهٔ میل
هوس بضاعت موهوم ما چه عرض دهدمبرهن است از اجمال ذره‌ها تفصیل
خبر ز دل نگرفتی‌ کسی چه چاره ‌کندکه شیشه‌ای‌ست به طاق تغافلت تحویل
ادب غبار خموشی است کاروان حبابنهفته است به ضبط نفس درای رحیل
چو شمع خیره‌ سر فرصتیم وزین غافلکه چین بلند گرفته‌ست دامن تعجیل
تلاش علم و عمل مغتنم شمر بیدلمکش خمار شرابی‌ که عقل راست مزیل