غزل شمارهٔ ۱۹۴۸
تا بست ادب نامهٔ من در پر بسملپرواز گرفتهست شکن در پر بسمل
یاد تب شوقی که ز سامان تپیدنآسودگیم داشت سخن در پر بسمل
فرصت هوس افتاد رم آهنگ شرارمطرز نو من گشت کهن در پر بسمل
دل محو شهادتگه نازیست که اینجاخون در رگ موجست و کفن در پر بسمل
ای شوق کرا نیست تپشهای محبتسرتا قدم من بشکن در پر بسمل
بیتابی ساز نفس از دود خموشیستای عافیت آتش مفکن در پر بسمل
شبگیر فنا هم چقدر داشت رساییعمریست که داریم وطن در پر بسمل
هر جا دم تیغ تو گل افشان خیالیستفرشست چو طاووس چمن در پر بسمل
ای راهروان منزل تحقیق بلندستباید قدمی چند زدن در پر بسمل
بیدل هوس آرایی پرواز که داردمحو است غبار تو و من در پر بسمل