گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵۳

رفت فرصت ز کف اما من حیرت‌زده همآنقدر دست ندارم‌که توان سود بهم
حیرتم ‌گشت قفس ورنه درین عبرتگاهچون نگاهم همه تن جوهر آیینهٔ رم
شمع عبرتگه دل نالهٔ داغ آلودستبایدم شاخ‌ گلی‌ کرد درین باغ علم
سر خورشید به فتراک هوا می‌بنددگردنی‌ کز ادب تیغ تو می‌گردد خم
بیخودی ‌گر ببرد خامه‌ام از چنگ شعوروصف چشمت به خط جام توان‌ کرد رقم
صافی دل مده از دست به اظهار کمالنسخهٔ آینه مپسند ز جوهر بر هم
چشمهٔ فیض قناعت غم خشکی نکشدآب یاقوت به صد سال نمی‌گردد کم
آبرویی‌ که بود عاریتی روسیهی استجمله زنگ‌ست اگر آینه بردارد نم
غنچهٔ وا شده آغوش وداع رنگ‌ستبه فسون دل خرم نتوان شد خرم
حرف ناصح ز خیال تو نشد مانع ماآرزو نیست چراغی‌ که توان ‌کشت به‌ دم
عجز رفتار همان مرکز جمعیت ماستقدم از آبله آن به‌ که ندزدد شبنم
کو مقامی ‌که توان مرکز هستی فهمیداز زمین تا فلک آغوش ‌گشوده‌ست عدم
نامداری هوسی بیش ندارد بیدلبه نگین راست نگردد خم پشت خاتم