غزل شمارهٔ ۱۹۴۵
نوبهار آرد به امداد من بیمارگلتا به جای رنگ گردانم به گرد یار گل
در گلستانی که شرم آیینهدار ناز اوستمحو شبنم میشود از شوخی اظهارگل
باغبان! از دورگردان چمن غافل مباشتا کیام دزدیده باشد رخنهٔ دیوار گل
از خموشی پرده دار شوخی حسن است عشقمیکند بلبل نهان در غنچهٔ منقار گل
تا نفس باقیست باید خصم راحت بود و بسهم ز بوی خویش دارد در گریبان خار گل
رنگ بو نامحرم فیض بهار نیستی استخاک راهی باش و از هر نقش پا بردار گل
گر ز اسرار بهار عشق بویی بردهایغیر داغ و زخم و اشک و آبله مشمار گل
بر بساط غنچه خسبان گر رسی آهسته باشمیشود از جنبش نبض نفس بیدار گل
این حدیث از شمع روشن شد که در بزم وقارداغ دارد زیب دل چون زینت دستار گل
حاصل این باغ بر دامن گرانی میکندچون سپر بر پشت باید بستنت ناچار گل
جلوه در پیش است تشویش دگر انشا مکنهرکجا باشد همان بر رنگ دارد کار گل
شوخی نشو و نماها بس که شبنمپرور استسبزه چون مژگان بیدل کرده گوهر بارگل