غزل شمارهٔ ۱۹۴۴
میکند درس رمی از رنگ و بو تکرار گلبا همه بیدستوپایی نیست پُر بیکار گل
غنچهها از جوش دلتنگی گریبان میدرندورنه این گلشن ندارد یک تبسموار گل
همچو شبنم بایدت حیران به دامن کرد و بساین چمن دارد بقدر دیدهٔ بیدار گل
عافیت مفتست اگر در ضبط خود کوشد کسیچون پریشان شد نگردد جمع دیگر بار گل
بوی دردی میتراود از مزاج نوبهاردر غبار رنگ دارد نالهٔ بیمارگل
وحشتی میباید اسبابی دگر در کار نیستهر قدر زبن باغ دامن چیدهای بردارگل
طرز روشن مشربان بیگانه از آرایش استشمع را مشکلکهگردد زینت دستارگل
اینقدر زخم آشیان ناوک بیداد کیستآرزو چیدهست از دل تا لب سوفارگل
الفت اسباب منع شوق وحشت مشربی استسد راه بو نمیگردد به صد دیوار گل
بلبل ما بیخبر بر شعلهٔ آواز سوختبیدل اینجا داشت از رنگ آتش هموارگل