گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۴۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارگل۱۲ بیت
با چنین شوخی نشیند تا به‌کی بیکار گلرخصت نازی‌ که‌ گردد گرد آن دستار گل
نالهٔ ما را، ز تمکینت بهای دیگر استمی‌کند یک دم زدن صدرنگ در کهسار گل
اینقدر توفان نوای حسرت گلزار کیستکز شکست رنگ می‌بالد به صد منقار گل
درگلستانی‌ که مخمور خیالت خفته‌ایمرنگ می‌بازد ز شرم سایهٔ دیوار گل
آگهی آیینه‌دار معنی آشفتگی استمی‌شود خوابی‌ پریشان چون شود بیدار گل
چشم‌کو تا محرم اسرار بی‌رنگی بودورنه زین باغ تحیر می‌دمد بسیار گل
تا گهر باشد چرا دریا کشد ننگ حبابحیف باشد جز دل عاشق به دست یار گل
گر کنی یک غنچه فکر عالم آزادگییابی از هر چین دامن صد گریبانزار گل
عشرت این باغ یکسر برگ تسلیم فناستجبهه‌ای چند از شکفتن می‌کند هموار گل
خلوت آن جلوه غیر از حیرتم چیزی نداشتهر قدر بی‌پرده شد آیینه‌ کرد اظهار گل
خاک ما هم می‌کشد آغوش ناز جلوه‌ایچون بهار آمد جهانی می‌کند یکبار گل
سر به سر باغ جهان بیدل مقام حیرتستدارد از هر برگ اینجا پشت بر دیوارگل