غزل شمارهٔ ۱۹۴۰
ای بهار جلوهات را شش جهت دربار گلبی رخت در دیدهٔ من میخلد چون خار گل
یک نگه نظارهات سر جوش صد میخانه مییک تبسم کردنت آغوش صد گلزار گل
درگلستانی که بوی وعدهٔ دیدار توستمیکند جای نگه چون برگ از اشجارگل
اینقدر در پردهٔ رنگ حنا شوخی کجاستمیزند جوش ازکف پایت به این هنجارگل
تا به کی پوشد تغافل بر سراپایت نقابدر دل یک غنچه نتوان یافت این مقدارگل
بر رخ هر گلبن از شبنم نقاب افکندهاندتا ز خواب نازگردد بر رخت بیدارگل
نیست ممکن گر کند در عرض شوخیهای نازلالهرویان را عرق بیرنگ از رخسارگل
میزند در جمع احباب از تقاضای بهارسایهٔ دست کرم بر گوشهٔ دستار گل
ساز عیش از قلقل مینا قیامت غلغل استابر رنگ نغمه میبندد به روی تار گل
ریشهها را گر به این سامان نمو بخشد هواموی سر چون خامهٔ تصویر آرد بارگل
نوبهارست و طراوت شوخیی دارد به چنگبویگل از غنچهکرده نغمه از منقارگل
بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترفمیکند در عرض جرأت رنگ استغفار گل