گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۳۶

خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافلآفاق نوشتم به یک انشای تغافل
مشکل‌ که توان برد به افسون تماشاآسودگی از بادیه پیمای تغافل
هنگامهٔ آشوب جهان‌ گوشهٔ آب استپیدا کنی از عبرت اگر جای تغافل
درکارگه هستی موهوم ندیدیمنقشی‌که توان بست به دیبای تغافل
در عشق ننالی‌که اسیران نفروشندصبری ‌که ز کف رفت به یغمای تغافل
گر بحر نقاب افکند از چهره وصالستلطفست همان اسم معمای تغافل
فریاد که تمکین غرور تو نداردسنگی‌که خورد بر سر مینای تغافل
آن سرمه‌ که درگوشهٔ چشم تو مقیم استدنباله دوانده‌ست به پهنای تغافل
از ساغر چشمت چقدر سحر فروش استکیفیت نظّاره سراپای تغافل
خوبان همه تن شوخی انداز نگاهندبیدل تو نه‌ای محرم ایمای تغافل